بهراد من

یه پسر کوچولو که تمام دنیای من شده

1 ماه گذشت!!!!

واقعأ باورش واسم سخته که 1 ماهه شدی!!   چقدر زود گذشت... چقدر زیبا گذشت... هر چند هرزگاهی مامانی بی خوصله میشد و یکم قرقر میکردم اما خودم و خدا میدونیم که هر بار نگاهت میکنم خدارو با تمام وجود شکر میکنم و هنوز باورش واسم سخته که یه فرشته مهمون خونه ما شده... تو خیلی بیشتر از حد توقع آروم و صبوری و خدارو شکر عاااااشق حموم رفتنی... مامانی هنوز جرأت نکرده ببرتت حموم... هر سری مامان شمسی حمومت میکنه و منم یا فیلم میگیرم یا نگات میکنم...   قشنگترین 1 ماه عمر من و بابایی با شما سپری شد...   ممنونم که اومدی مامانی. دوست دارم فرشته کوچولوی 1 ماهه من.   ...
8 بهمن 1390

من و بابایی و تو

عزیز دلم گل پسرم سلااااام... مامانی امروز داشتم به این مسئله فکر میکردم که با اومدنت چقدر ریتم زندگیم عوض شده.... صبح 2 بار قبل از ساعت همیشگی بیدار شدنم باید پاشم و نشسته بهت شیر بدم معمولأ یکی ساعت 5 و یکی هم ساعت 8.30 بعدش هم باید بغلت کنم تا باد گلو بزنی و بعدش تلاش برای اینکه با آرامش دوباره بخوابی...تو این مرحله سوم خودمم خوابم! بعدش باید همش جاتو چک کنم که معمولأ کثیفه...   مامانی خلاصه اینکه مامان ریحانه که تا ظهر خواب بود و وقتی هم بیدار میشد هر جوری دوست داشت روزشو میگذروند حالا شده یه مامان که دیگه خودش تو اولویت سوم زندگیشه!!!   هر سال هوا که برفی میشد زودی با دوستا...
8 آذر 1390

بالاخره حلقه هه افتاد

اللهی شکر... بالاخره بعد از 6 روز حلقه گل پسرم افتاد و بهراد جونم از دستش خلاص شد. منم یه جورایی راحت شدم. عزیز دلم پسرم مبارکت باشه... در عوض امروز بهراد خان تا تونست اذیت کرد و هر کاری بلد بود دریغ نکرد... خیییییییییییییییییلی خستم اما تا میخوابه دلم واسش یه ذره میشه و میخوام زودی بیدارش کنم.   اونقدر شیرین و قشنگ نگام میکنی که حس میکنم داری با اون چشای کوچولوت یه چیزایی میگی که من نمیفهمم! دلم میخواد بغلت کنم و اونقدر فشارت بدم تا دلم خنک شه...   آخه تو همین 16 روز اونقدر بهت وابسته شدم که خودمم باورم نمیشه...   3 و نیم وجبی من تو شدی همه دنیای مامانی... حت...
14 آبان 1390

اتفاقات خوب تو این 12 روز

سلااااااااااااااااااااااام 3 و نیم وجبی من! مامانی جونم فدات بشم... 2تا اتفاق خوب افتاده: اولیش افتادن بند نافت بود که تو 7 روزگیت اتفاق افتاد یعنی 5/آبان/90 و دومیش ختنه شدنت بود که تو 10 روزگیت انجام شد یعنی 8/8/90 و کماکان داری با اون حلقه دست و پنجه نرم میکنی.... هر روز بیشتر عاشقت میشم و هر لحظه به چشم من خوش تیپ تر میشی. دوست دارم دوست دارم دوست دارم تا ابد دوست دارم. مامانی شما موقع زایمان 3500 وزنت بود و 51 سانت هم قدت و خداروشکر زردی هم نداشتی. فقط.... چند روزه که شیر بالا میاری و همین مسئله خواب رو از من گرفته و حس میکنم همیشه باید چشمم بهت باشه تا...
11 آبان 1390

رنجنامه زایمان

روز زایمان رسید و من و علی ساعت 12 ظهر راهی بیمارستان شدیم.   وقتی رسیدیم بعد از انجام تشریفات اداری من رو بردن زایشگاه. وارد که شدم به خانمی که اونجا قرار بود منو آماده کنه گفتم: سلام.....من بیمار دکتر مغازه ای هستم... اومدم زایمان طبیعی انجام بدم....به من آمپول فشار وصل کنید.   خانم ماماهه یه نگاه عاقل اندر فصیح به من کرد . گفت: مطمئنی عزیزم؟؟!! منم گفتم: بلههههه....من کلی واسه این کار وقت گذاشتم و الآن آمادم.   خلاصه بعد از مشورت با دکترم یه سرم بهم وصل کردن و توش آمپول فشار زدن. کم کم یه انقباضاتی رو احساس میکردم...ذوق زده شده بودم و سعی داشتم تمام اونایی رو که بهشون ق...
4 آبان 1390

اینم نی نی من...

سلام به همگی... دوستای گلم ببخشید اگه منتظرتون گذاشنم. خلاصه بعد از کلی کش مکش و اتفاقات نه چندان خوب منم مامان شدم. این عکس پسرکمه: خیییلی پف داره و یه چشمش رو هنوز درست و حسابی باز نکرده!! من خیییلییی سر زایمانم اذیت شدم... طوریکه یکی از پرسنل بیمارستان که موفع زایمان حضور داشت با دیدن حال و روز من گریه اش گرفته بود! قضیه اینجوری بود که به دنبال سفر قریب الوقوع خانم دکتر کرم نیا اینجانب تو هفته 40 در حالیکه 9 ماه و 6 روز داشتم تا به خودم اومدم دیدم دکتر ندارم و قراره عین تو فیلمای قدیمی منو اورژانسی ببرن بیمارستان و هر کی اونجا بود زحمت با دنیا آوردن نی نی رو بکشه!!! منم که حسسسسسسسسسس...
30 مهر 1390

صبرم تموم شده...

فکر کنم امشب دیگه شب آخره. آخه نی نی دیگه 9 ماه و 9 روزه شده. (مرسی ملاحت جون که یادت بود) امشب میرم مطب دکتر مغازه تا واسه فردا ازش وقت بگیرم. و اما اسم.... اسمای کاندید که بعد از تولد نی نی لای قرآن میذارم ایناس: آرسام    نام پسر داریوش پادشاه هخامنشی ارشیا      تخت پادشاهی آرشا      مقدس و پاک بهراد     جوانمرد و نیکو کیامهر   پادشاه مهربان خوشحال میشم نظراتتون رو بهم بگین دوستای گلم. اما تصمیم دارم 10 روز اول محمد صداش کنم. بازم دست همتونو میبوسم که اینقدر دوستانه منو همراهی میکنین...
27 مهر 1390

مامان نشدم!!

دوستای گلم عزیزای دلم مهربونای مااااه و دوست داشتنی... با کمال شرمندگی باید بگم که بنده دست از پا درازتر برگشتم خونه و نمیدونید چقدر دیدن نظراتتون منو خوشحال و دلگرم و در عین حال شرمنده کرد... امروز خانم دکتر کرم نیا بعد از معاینه گفت: عزیزم هیچ نشانه ای مبنی بر اینکه زایمان نزدیکه وجود نداره. برو خونه و تا ٣٠ مهر صبر کن. چیکار میشه کرد؟؟نمیدونم! واقعأ از تک تکتون ممنونم که اینقدر مهربون و خواهرانه پیگیر هستین. باورتون نمیشه وقتی نظرات قشنگتون رو خوندم روم نمیشد پست بذارم که خبری از نی نی نیست. دست تک تکتون رو میبوسم و از خدا به خاطر همتون ممنونم. خییییییلیییی ماهین دوست جونام. ...
25 مهر 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهراد من می باشد